عشق با غرور زیباستولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی...
آن وقت است که دیگر عشق نیست صدقه است
عشق تنها ی من
ادامه مطلب
عشق با غرور زیباستولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی... آن وقت است که دیگر عشق نیست صدقه است عشق تنها ی من ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت
23:5 |
عشق نمی پرسه اهل کجایی فقط می گه تو قلب من زندگی میکنی؟ عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط میگه همیشه با من هستی؟ عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط میگه دوستت دارم عشق خیلی غلط های دیگه می کنه اما تو نباید باور کنی! ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت
22:59 |
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:56 |
دل داده ام بر باد، بر هر چه بادابادمجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش، اصل و نسب داری از تیره ی دودی، از دودمان باد از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد، بوی تو می آید تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد + نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:53 |
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:50 |
چي بگم ابري و بارون نمي شي درد و مي فهمي و درمون نمي شي خيلي وقته مي بينم زير آوار جنون منو ميبيني و ويرون نمي شي دل ديوونه خرابم ميکني چرا مثل قديما خون نمي شي سر به صحرا ميذاري منو تنها ميذاري لاله ي باغ کدوم گم شده اي چرا بين گلها پنهون نميشي اي وااااااااااي چرا بين گلها پنهون نمي شي وقتي بارون ميزنه شاخه هارو مي شکنه دل تنها چرا تو مثل گنجيشکا پريشون نميشي منو مي بيني و حيرون نمي شي چي بگم ابري و بارون نمي شي درد و مي فهمي و درمون نمي شي چي بگم با کي بگم راز تو رو داري آتيش ميگيري اون نمي شي من که هر شب تا سحر قصه ي عشق و تو گوشت مي خونم بازم افسانه اي افسون نمي شي تو بزرگي مثل دنيايه خيال آدما دل زخمي لاله دشت بلا نکنه غصه ليلي رو داري واسه اين قصه ها مجنون نمي شي چي بگم ابري و بارون نمي شي درد و مي فهمي و درمون نمي شي _________________ من در این ظلمت شب ودر این کنج اتاق به تو می اندیشم به تو که پاک تر از خاطره ای + نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:39 |
فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم چه درستو چه غلط زندگی هم خودم هم تورو بر باد دادم بی گناه در دام عشق افتادم اگر احساسمو میفهمیدی قلبتو دوباره می بخشیدی لحظه ی پایان این دیدار را روز اغاز دگر می دیدی اگه بیهوده نمی ترسیدم عشقو اون جوری که هست میدیدم شاید این لحظه د غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم کاش اینگونه نمی ترسیدم ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خستهو سرگردانیم ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقد رو گردانیم وقتی پیمان دلو میبستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم ولی با عشق نگفتیم هرگز از دوایل نا برابر هستیم از دو ایل نا برا بر هستیم نه گناه کاریم نه بی تقصیریم منو تو بازیچه تقدیریم هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم بیشتر از همیشه دوست دارم گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم زیر اوار فرو ریخته ی عشق از دلم چیزی نمزنده که به تو بسپارم تو که همدردی مرا یاری بده به منه عاشق امیدواری بده اگر عشق با ما سر یاری نداشت تو به من قول وفا داری بده تو به من قول وفا داری بده + نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:32 |
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:18 |
اوج مقام عاشقی به جرأت بوسیدنه ؛ به مدت حسادته
همیشه تا اونکه می خوای ، یه دریا درد و فاصلست
ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
تصورش خوب مشکله ، که ما کنار هم باشیم
نمی رسیم به همدیگه ، تلخه ولی حقیقته
*****************
تن مرد و نامرد یکیست ، روزگار باید بگذرد تا بفهمی مرد کیست
*****************
همۀ دنیا یه جادست
من و تو مسافراشیم
قدر امروز رو بدونیم
ممکنه فردا نباشیم
**********************
فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا اقیانوس بیکران ؛ زلال که باشی آسمان در توست
**********************
هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار
ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود
*********************
خوشبختی خود تویی ؛ آن را در آیینۀ دیگران مجو
********************
بعضیها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع میروند ؛ بعضیها برای مدتی می مانند و روی قلب ما رد پا می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم
*******************
پازل دل کسی را به هم ریختن هنر نیست ؛ هر وقت تونستی با تیکه های شکستۀ دل کسی براش یه پازل دل جدید بسازی هنر کردی
*******************
از شمع 3 چیز آموختم :
ایستاده بمیرم
بی صدا بمیرم
به پای دوست بمیرم
******************
نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که انسان شرافتش را به آن بفروشد
******************
زندگی مثل بازیه شطرنج میمونه :
اگه خوب بازی نکنی همه می خواند یادت بدند ، ولی اگه خوب بازی کنی همه می خواند شکستت بدند
********************
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی
********************
مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم
مردن آن است که در خاطر تو با همۀ خاطره ها دفن شوم
********************
سکوت ، فریاد هزاران درد است در وسعت بی انتهای نگفته ها ؛ و تو بی انتها ترین فریادی که در سکوت من نشسته ای
*******************
تو را خواهم ، تو را تنها
که در یک گوشه از قلبت به جا مانم
نه با یک بوسۀ شیرین
نه با یک حلقۀ زرین
که تنها در نگاهت آشنا مانم
******************
اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای ، به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید
******************
زیباییه عشق به سکوت است نه فریاد ؛ زیباییه عشق به تحمل است نه به خرد شدن ؛ و فرو ریختن عشق خیالی است که اگر به واقعیت بپیوندد تمام شیرینی اش را از دست می دهد
******************
قلب آدم مثل یه جزیره می مونه ؛ مهم نیست چه کسی اول پاشو تو اون می زاره ، مهم اینه که کی تا آخر تو اون میمونه
*******************
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهنشان طناب دارت را می بافند
*******************
عشق با غرور زیباست ؛ ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ، آن وقت دیگر عشق نیست ؛ صدقه است
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:15 |
هزاران بار در حريق چ
هزاران بار در حريق چشمانت سوختم
اي ماندني ترين نگاه
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
اي ماندني ترين هستي
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
اي فريبنده ترين شعر
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
اي لبريز ترين مستي
حال به من بگو
در
زيبا ترين نگاه
ماندني ترين هستي
فريبنده ترين شعر
و لبريز ترين مستي
چگونه فقط
كوچه هاي ذهنم را
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟ + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:13 |
باور نکن تنهاییت را + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:0 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:1 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:56 |
و به غروب زیبای خورشید می نگرم تا چشمان تو را در افق بیکران دلم نظاره گر باشم و در شب به ستارگان می نگرم تا برق چشمانت را به خاطر آرم من به موجهای دریا مینگرم تا طنینی از صدای تو را در گوش خود بشنوم و حرفهایت را همانند مرواریدی در صدف دلم نگه میدارم تا تداعی گر عشق اول و آخرم باشد من به هیچ صیادی اجازه نمیدهم تا به صدف دلم دست نهد تا که ببیند در آن چه مرواریدی بر جای مانده است میدانی که دریای دلم فقط برای تو آرام است و فقط به تو اجازه می دهد که در جزیره ء قلبم پای نهی ....!! و اینک ای آرام من ،من هر روز و شب بر روی صخره های جزیره قلبم به انتظار تو مینشینم تا تو از راه برسی تا ستارگان - خورشید - آبها همه و همه برایمان سرودی از یکی + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:47 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:39 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:34 |
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:27 |
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
گفت که تو زیرککی مست خیال و شکی
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
گفت که با بال و پری من پروبالت ندهم
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:18 |
وقتی که چشمای تو میتواند به تمام زیبایی های دنیا فخر بفروشد ،
من چه طور می توانم نگاهت کنم و بگویم که ای عزیزترین ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ من ، می خواهم تا ابد در کنار تو بمانم ... وقتی به چشمای تو نگاه می کنم می توانم پرواز را به خاطر بسپارم ، و تا وقتی که کنارم هستی می توانم در اوج آسمانهایی با رنگ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِعشق و بر فرازابر هایی با چشمانی تر، پرواز کنم ... چشمان تو رنگ عشق را به خود گرفته است و خدا پاکترین نگاها را به تو ارزانی داشته است ... شیرین ترین رویای من و بهترین خوابهای من ، دیدن چشمان زیبای توست گل من ... *
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:7 |
امشب هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم دیشب که باز از دست دل روحی معذ ّب داشتم
هی میشدم چون یاسمین ، گاهی چنان ، گاهی چنین هذیان که میگفتم ، یقین تب داشتم ، تب داشتم
چون محتضر ، ها، می زدم در عالم دیگر علم امّا حبیبا ، باز هم نام تو بر لب داشتم
تا بامدادان هم به جان خود نمی بردم گمان سرگشته بودم ، وای از آن حالی که دیشب داشتم
دستم به سر ، پایم به گل ، جانم به لب ، روحم کسل میدانی ای مطلوب دل ، آخر چه مطلب داشتم ؟
نامهربانا ، دلبرا ، جان کنده ام روز را به شب آورده ام امّا هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:54 |
ای کاش ..... خداوند ... % عشق %غرور %دروغ زیرا اگر عشق نبود انسان ازروی غرور دروغ نمی گفت..
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:33 |
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:25 |
عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی تا ابد آبی شدن
لحظه ای شفاف ومهتابی شدن
عشق یعنی یک بلای ماندگار + نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
3:57 |
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
3:38 |
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
3:31 |
بوسه را دوست دارم اما نه روی هوس تو را دوست دارم تا آخرین نفس
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:45 |
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم
اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم
اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای * دوستت دارم* + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:43 |
تنها تو شاید بتوانی پایانی باشی برای انتظار! تنها تو! تو که هنوز چشمانت دروغ گفتن نیاموخته اند! تو که هنوز نیاموختی لباس بر تن نگاهت بپوشانی! تو که هنوز چشمانت دروغ لب هایت را فاش می کند! تو که هنوز کودکی پاک و معصوم!... و یا شاید.... و یا شاید این انتظار کمی طولانی شود! به اندازهء تمام عمر من + نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:41 |
اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:38 |
ای غایب از نظر به خدا می سپار مت جانم بسوختی و به دل دوستت دارم تا دامن کفن نکنم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحر گهی دست دعا بر آرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب بیمار بازپرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت می گریم و مرادم از ای ن سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد ورندی نه وضع توست فی الجمله میکنی و فرو می گذارمت + نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
4:36 |
|
|