تبليغاتX
عشق بی جان

              عطر زرد گل ياس رو نمي خوام
 نمره ي بيست كلاسو نمي خوام
 من فقط واسه چش تو جون مي دم
 عاشقاي بي حواسو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
 نفسم تويي هوارو نمي خوام
 عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
 دوره گرد گل فروشو نمي خوام
 اوني كه چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
 نفسم تويي هوارو نمي خوام
 من كسي با قد رعنا نمي خوام
 چشاي درشت و گيرا نمي خوام
دوس دارم قايق سواري رو ، ولي
 جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوارو نمي خوام
 موهاي خيلي پريشون نمي خوام
 آدم زيادي مجنون نمي خوام
 مي دوني چشم منو گرفتي و
 جز تو هيچي از خدامون نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 چشم شرقي سياهو نمي خوام
 صورتاي مثل ماهو نمي خوام
 آخه وقتي تو تو فكر من باشي
 حق دارم بگم گناهو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام
 او دو تا چشم قشنگو نمي خوام
 حتي اون كه بلده شكار كنه
 صاحب تير و تفنگو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 شعراي ساده و تازه نمي خوام
 اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام
 من دلم مي خواد تو رو داشته باشم
 واسه ي اينم اجازه نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 سفر دور جهانو نمي خوام
 رنگاي رنگين كمانو نمي خوام
 لحظه و ساعت عمر من تويي
 تو كه نيستي من زمانو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
فالاي جور واجور رو نمي خوام
 نامه هاي راه دور و نمي خوام
 واسه چي برم ستاره بچينم
 ماه من تويي كه نور و نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 آذر و خرداد و تير نمي خوام
آدماي سر به زير نمي خوام
 من خودم تو چشم تو زندونيم
 حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 حرف خيلي عاشقونه نمي خوام
 دل رسوا و ديوونه نمي خوام
يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا
 خدا هم خودش مي دونه ،‌نمي خوام
 خرداد و اردي بهشت و نمي خوام
 بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام
 يكي پرسيد اگه آخرش نشه
 حتي اين خيال زشتو نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام
 تو فرشته اي من آدم نمي خوام
 مي دوني خيلي زيادي واسه من
 هميشه عادتمه ،‌كم نمي خوام
 من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
 نفسم تويي هوا رو نمي خوام
 من و باش شعر و نوشتم واسه كي
 تويي كه گفتي شما رو نمي خوام

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:56 |
                     دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:53 |
 

                      یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون


تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون


اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند


یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند


قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی


قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی


یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک


یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک


دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه


قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه


درسته اون شب سر اومد ، صب شد و آفتاب در اومد


دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد


دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری


یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:50 |
  چي بگم ابري و بارون نمي شي
درد و مي فهمي و درمون نمي شي
خيلي وقته مي بينم زير آوار جنون
منو ميبيني و ويرون نمي شي
دل ديوونه خرابم ميکني
چرا مثل قديما خون نمي شي
سر به صحرا ميذاري منو تنها ميذاري
لاله ي باغ کدوم گم شده اي
چرا بين گلها پنهون نميشي
اي وااااااااااي
چرا بين گلها پنهون نمي شي
وقتي بارون ميزنه شاخه هارو مي شکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجيشکا پريشون نميشي
منو مي بيني و حيرون نمي شي
چي بگم ابري و بارون نمي شي
درد و مي فهمي و درمون نمي شي
چي بگم با کي بگم راز تو رو
داري آتيش ميگيري اون نمي شي
من که هر شب تا سحر
قصه ي عشق و تو گوشت مي خونم
بازم افسانه اي افسون نمي شي
تو بزرگي مثل دنيايه خيال آدما
دل زخمي لاله دشت بلا
نکنه غصه ليلي رو داري
واسه اين قصه ها مجنون نمي شي
چي بگم ابري و بارون نمي شي
درد و مي فهمي و درمون نمي شي

_________________
من در این ظلمت شب ودر این کنج اتاق
به تو می اندیشم به تو که پاک تر از خاطره ای
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:39 |
                     فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درستو چه غلط
زندگی هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسمو میفهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را روز اغاز دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست میدیدم
شاید این لحظه د غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش اینگونه نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خستهو سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقد رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دوایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برا بر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
زیر اوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمزنده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:32 |
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:18 |
اوج مقام عاشقی به جرأت بوسیدنه ؛ به مدت حسادته
همیشه تا اونکه می خوای ، یه دریا درد و فاصلست
ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
تصورش خوب مشکله ، که ما کنار هم باشیم
نمی رسیم به همدیگه ، تلخه ولی حقیقته
*****************
تن مرد و نامرد یکیست ، روزگار باید بگذرد تا بفهمی مرد کیست
*****************
همۀ دنیا یه جادست
من و تو مسافراشیم
قدر امروز رو بدونیم
ممکنه فردا نباشیم
**********************
فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا اقیانوس بیکران ؛ زلال که باشی آسمان در توست
**********************
هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار
ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود
*********************
خوشبختی خود تویی ؛ آن را در آیینۀ دیگران مجو
********************
بعضیها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع میروند ؛ بعضیها برای مدتی می مانند و روی قلب ما رد پا می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم
*******************
پازل دل کسی را به هم ریختن هنر نیست ؛ هر وقت تونستی با تیکه های شکستۀ دل کسی براش یه پازل دل جدید بسازی هنر کردی
*******************
از شمع 3 چیز آموختم :
ایستاده بمیرم
بی صدا بمیرم
به پای دوست بمیرم
******************
نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که انسان شرافتش را به آن بفروشد
******************
زندگی مثل بازیه شطرنج میمونه :
اگه خوب بازی نکنی همه می خواند یادت بدند ، ولی اگه خوب بازی کنی همه می خواند شکستت بدند
********************
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی
********************
مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم
مردن آن است که در خاطر تو با همۀ خاطره ها دفن شوم
********************
سکوت ، فریاد هزاران درد است در وسعت بی انتهای نگفته ها ؛ و تو بی انتها ترین فریادی که در سکوت من نشسته ای
*******************
تو را خواهم ، تو را تنها
که در یک گوشه از قلبت به جا مانم
نه با یک بوسۀ شیرین
نه با یک حلقۀ زرین
که تنها در نگاهت آشنا مانم
******************
اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای ، به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید
******************
زیباییه عشق به سکوت است نه فریاد ؛ زیباییه عشق به تحمل است نه به خرد شدن ؛ و فرو ریختن عشق خیالی است که اگر به واقعیت بپیوندد تمام شیرینی اش را از دست می دهد
******************
قلب آدم مثل یه جزیره می مونه ؛ مهم نیست چه کسی اول پاشو تو اون می زاره ، مهم اینه که کی تا آخر تو اون میمونه
*******************
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهنشان طناب دارت را می بافند
*******************
عشق با غرور زیباست ؛ ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ، آن وقت دیگر عشق نیست ؛ صدقه است
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:15 |
    هزاران بار در حريق چ
هزاران بار در حريق چشمانت سوختم
اي ماندني ترين نگاه
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
اي ماندني ترين هستي
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
اي فريبنده ترين شعر
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
اي لبريز ترين مستي
حال به من بگو
در
زيبا ترين نگاه
ماندني ترين هستي
فريبنده ترين شعر
و لبريز ترين مستي
چگونه فقط
كوچه هاي ذهنم را
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:13 |

                               

                                                                                                                                       باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
 
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
 
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
 
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
            من با توام منزل به منزل            

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:0 |

      ستاره اي در شبستان تيره و تاره درونم درخشيدن گرفت

شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن

يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن

شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون

يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن

شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن

زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن

به ديدن مهتاب شب رفتن و براي لحظه اي ستاره شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در اسمان خروشان شدن

همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:1 |

 سکوت تنهایی ام را تو بشکن:
با زمزمه هایت ،با ترانه هایت
با هیاهوی خنده هایت،با آوای کلماتت،
با گرمای دستانت،با نور دیدگانت،
با هیاهوی شادی هایت،
بشکن و خورد کن سکوت تنهایی ام را
بگذار انعکاس آن چیزی باشد جز تنهایی..
بگذار آن برگشت تو باشی.
 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:56 |

                              در غروب تنهای دلم با یاد تو نشسته ام

و به غروب زیبای خورشید می نگرم

تا چشمان تو را در افق بیکران دلم نظاره گر باشم

و در شب به ستارگان می نگرم تا برق چشمانت را به خاطر آرم

من به موجهای دریا مینگرم تا طنینی از صدای تو را در گوش خود بشنوم

و حرفهایت را همانند مرواریدی در صدف دلم نگه میدارم تا تداعی گر عشق اول و آخرم باشد

من به هیچ صیادی اجازه نمیدهم تا به صدف دلم دست نهد

تا که ببیند در آن  چه مرواریدی بر جای  مانده است

میدانی که دریای دلم فقط برای تو آرام است و فقط به تو اجازه می دهد

که در جزیره ء قلبم پای نهی ....!!

و اینک ای آرام من ،من هر روز و شب بر روی صخره های جزیره

قلبم به انتظار تو مینشینم  تا تو از راه برسی

تا ستارگان - خورشید - آبها همه و همه برایمان سرودی از یکی شدن را زمزمه کنند...

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:47 |

                       خدایا!

 

 

مگذار دعا کنم

 

 

که مرا از

 

 

دشواری ها

 

 

وخطرهای زندگی

 

 

مصون داری

 

 

بلکه دعا کنم تا

 

دررویایی با آنها

 

 

بی باک وشجاع باشم.

 

 

مگذار از تو بخواهم

 

 

درد مرا تسکین دهی

 

 

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:39 |

                                            زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست

 

 

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

 

 

صحنه هر لحظه به جاست

 

 

اي خوش آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:34 |

           رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن                            ترک من خراب شبگرد مبتلا کن 

 

مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها                           خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن                   

 

 بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد                ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن              

 

 دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد             پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن    

 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم              با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن     

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:27 |
                         مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم           دولت  عشق  آمد و من دولت پاینده شدم                                           
 
دیده  سیر   است  مرا جان دلیر است مرا        زهره   شیر   است   مرا  زهره  تابنده شدم                          
 
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای       رفتم  و  دیوانه  شدم  سلسله بندنده شدم                               
 
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای      رفتم  و  سرمست  شدم واز طرب اکنده شدم                    
 
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای       پیش   رخ  زنده  کنش  کشته وافکنده شدم                    
 
گفت که تو زیرککی مست خیال و شکی           گول شدم هول شدم و از همه بر کنده   شدم                 
 
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی        جمع   نی ام  شمع  نی ام  دود پراکنده شدم        
 
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری           شیخ نی ام پیش نی ام امر  تو  را  بنده  شدم
 
گفت که با بال و پری من   پروبالت  ندهم            در  هوس  بال  و  پرش  بی  پر و   سرکنده شدم
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:18 |
             وقتی که چشمای تو میتواند به تمام زیبایی های دنیا فخر بفروشد ،

                   من چه طور می توانم نگاهت کنم و بگویم که ای عزیزترین ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ من ،

    می خواهم تا ابد در کنار تو بمانم ...

              وقتی به چشمای تو نگاه می کنم می توانم پرواز را به خاطر بسپارم ،

    و تا وقتی که کنارم هستی می توانم در اوج آسمانهایی با رنگ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِعشق

                                      و بر فرازابر هایی با چشمانی تر، پرواز کنم ...

    چشمان تو رنگ عشق را به خود گرفته است و

                                    خدا پاکترین نگاها را به تو ارزانی داشته است ...

    شیرین ترین رویای من و بهترین خوابهای من ،

                               دیدن چشمان زیبای توست گل من ... *              

    

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:7 |
 

امشب هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم

دیشب که باز از دست دل روحی معذ ّب داشتم

 

هی میشدم چون یاسمین ، گاهی چنان ، گاهی چنین

هذیان که میگفتم ، یقین تب داشتم ، تب داشتم

 

چون محتضر ، ها، می زدم در عالم دیگر علم

امّا حبیبا ، باز هم نام تو بر لب داشتم

 

تا بامدادان هم به جان خود نمی بردم گمان

سرگشته بودم ، وای از آن حالی که دیشب داشتم

 

دستم به سر ، پایم به گل ، جانم به لب ، روحم کسل

میدانی ای مطلوب دل ، آخر چه مطلب داشتم ؟

 

نامهربانا ، دلبرا ، جان کنده ام روز را به شب آورده ام

امّا هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:54 |
                                                                                             ای کاش .....

                      خداوند ...
 
    سه چیز را نمی آفرید 

% عشق 

%غرور

%دروغ

             زیرا اگر عشق نبود  

                           انسان ازروی غرور

                                        دروغ نمی گفت..           

                   

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:33 |

           مــــــــــــــــرحـــــــــبــــــا
حبت انقل لكم هذه الشعر واتمنى انها تنال لاعجابكم

ربما عجزت روحي ان تلقاك
وعجزت عيني ان تراك ولكن لم يعجز قلبي ان ينساك.

اذا العين لم تراك فالقلب لن ينساك .

احبك موت.... لا تسألني ما الدليل
ارايت رصاصه تسأل القتيل .

ربما يبيع الانسان شيئا قد شراه
لكن لا يبيع قلباً قد هواه .

لا تسألني عن الندى فلن يكون ارق من صوتك
ولا تسألني عن وطني فقد اقمته بين يديك
ولا تسألني عن اسمي فقد نسيته عندما احببتك.

كنت انوي ان احفر اسمك على قلبي
ولكنني خشيت ان تزعجك دقات قلبي.

أن يأست يوما من حبك وفكرت في الانتحار
فلن اشنق نفسي او اطلق على نفسي النار ولن القي نفسي من ناطحة
سحاب لاني اعرف وباختصار ان عينيك اسرع وسيله للانتحار.

لا ثقه لدي الا عينيك فعيناك ارض لا تخون
فدعني انظر اليهما دعني اعرف من اكون.

لماذا لماذا طريقنا طويل مليء بالاشواك
لماذا بين يدي ويديك سرب من الاسلاك
لماذا حين اكون انا هنا تكون انت هناك.

لو كان لي قلبان لعشت بواحد وابقيت قلبا في
هواك يتعذب.

انا احبك حاول ان تساعدني
فإن من بدأ المأسا ينهيها
وإن من فتح الابواب يغلقها
وإن من اشعل النيران يطفيها.

تحياتي للجميع

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:25 |
 
 

عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی تا ابد آبی شدن 

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف ومهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:57 |

 آن که می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود...

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود...

آن که می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود...

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود...

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:38 |

                                                               دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
-

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:31 |

                             زندگی را دوست دارم               اما نه در قفس

   بوسه را دوست دارم                اما نه روی هوس

  تو را دوست دارم                     تا آخرین نفس

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:45 |

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

  انتظار اسان است  

 اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم 

     مشکلات حل می شود  

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم 

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای 

* دوستت دارم*

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:43 |

                  خسته ام از به انتظار هیچ کس نشستن! و خستهء یک راه پر پیچ و خم!

تنها تو شاید بتوانی پایانی باشی برای انتظار! تنها تو!

تو که هنوز چشمانت دروغ گفتن نیاموخته اند!

تو که هنوز نیاموختی لباس بر تن نگاهت بپوشانی!

تو که هنوز چشمانت دروغ لب هایت را فاش می کند!

تو که هنوز کودکی پاک و معصوم!...

و یا شاید....

و یا شاید این انتظار کمی طولانی شود! به اندازهء تمام عمر من

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:41 |

اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم

 
چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم

 
اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي

 
همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم

 
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

 
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم

 

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

 
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 

قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر

 
گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم

 
کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من

 
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:38 |

 

ای غایب از نظر  به  خدا  می  سپار مت          جانم بسوختی و به دل دوستت دارم